من.ساده

دفتر خط خطیهای یک منِ ساده

بعد از تو جوری زندگی خواهم کرد
که ماه بعد از سپیده
و مترسک در پاییز...
و جوری خواهم مُرد
که پیله بعد از پروانه
و آدم برفی در فردا...
بعد از تو تمام شب های من آفتابگردانی میشود...

من.ساده

برای اطلاع از مطالب جدید، ایمیلتان را وارد نمایید:

(لطفا بعد از ثبت ایمیل، وارد ایمیل خود شده و فعالسازی را انجام دهید)

  • ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۴۸ تماشا
  • ۲۲ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۱۶ سلفی

قابلمه شیخ

دوشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۱۰ ق.ظ

آورده اند روزی شیخ عزم خرید نان کرد. وقتی صف نانوایی را طولانی دید، دروغی ساخت و گفت چه به بطالت در صف نان ایستاده اید که در مسجد شهر آش می دهند! مردم صف را رها کردند و به سوی مسجد دویدند.
شیخ قبل از اینکه لذت نبوغ خود را ببرد و از صف دودر شده نان بی نوبت بگیرد، متحیر از هجوم مردم کوچه و بازار به سمت مسجد شد، با خود گفت نکند واقعا آش بدهند و سر من بی کلاه بماند؟! این شد که خیال نان را رها کرد و قابلمه به دست به سمت مسجد دوید.
حکایت جالبی ست حکایت دولت سیب زمینی! سال 88 گفتند فلانی سیب زمینی مجانی داده و مردم را فریفته؛ و امروز خودشان هم باور کرده اند که نکند واقعا با سیب زمینی رای جمع کرده؟!
این شد که صف ژست عقلانیت و آنتی پوپولیستی را رها کرده اند و کیسه یارانه و وام را شل کرده اند. بی خردی و نان طلبی مردمی که انقلاب کرده اند و کم خورده اند و جنگیده اند که دزد و آقا بالای سر نداشته باشند را آقای شیخ! شما  که حقوقدانی دیگر چرا خودت باور کرده ای؟!


پ.ن: به قواره وبلاگم نمی آید، میدانم! اما خیلی چیزها امروز به قواره کشورم نمی آید! چاره چیست؟!


۹۶/۰۲/۲۵ موافقین ۴ مخالفین ۰

حکایت ملانصرالدین و آش

دولت سیب زمینی

دولت یارانه

شیخ

نظرات (۳)

به هر حال اون هم فهمید مدرک به دردش نمی خوره دست به دامن سیب زمینی شده...
:))
چاره اش در بد قوارگیه
پاسخ:
:o

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">